دردم را به كه بگويم؟خواستم با نسيم بگويم , سر گرم چمن بود.خواستم بنشينم كنار رودخانه سر صحبت را باز كنم,با ساحل غرق گفتگو بود.پيچك ناز ميكند.شقايق اخم ...گوش شنوايي نيست.درد خود را نگاه خواهم داشت.اين سوختن خوش تر از آن افروختن...
![]()
ميگي
ميگي
ميگي بارون رو دوست دارم، با چتر ميري زيرش. ميگي پرنده ها رو دوست دارم ،توي قفس اسيرشون ميكني. ميگي گل رو دوست دارم، از شاخه مي چينيش. ميخواي نترسم وقتي ميگي دوستت دارم؟ ![]()
![]()
![]()
می دونی عزیزم ؛
تجسم چهرت کار خیلی سختیه
چون تو یه لحظه باید هزاران زیبایی رو یکجا تصور کرد
ولی من می تونم تجسمت کنم
چون دوست دارم...
فریتس پلز می گه :
"من از پی کار خودم ، تو از پی کار خودت
به این جهان نیامده ام تا با خواسته های تو زندگی کنم
تو هم نیامده ای تا به دلخواه من زندگی کنی
تو تویی و من من
اگر تصادفا همدیگر را یافتیم زهی سعادت
اگر نه چاره نیست"
وقتی این متن رو خوندم ، با خودم گفتم اگه این قانون عشقه ، پس عشق
کوچیکترین ارزشی نداره
ولی می دونم که عشق چیزی فراتر از این قوانینه
عشق متشکل از قوانین بسیار مستحکمه که بر مبنای احساس و عاطفه ست
این قانون تو محدوده عشق هیچ راهی نداره
چون تهی از حس و عاطفه ست .
زندگی را تکریم کن
زندگی را مقدس بشمار
چیزی مقدس تر و الهی تر از زندگی نیست
و زندگی از چیزهای بزرگی تشکیل نشده
زندگی متشکل از چیزهای بسیار کوچک است
امروز قانون عشق رو شکستم
امروز عشق رو به بازی گرفتم
امروز عشق رو مثل یک عروسک تو دستام چرخوندم و بهش خندیدم
ولی میون بازی با این عروسک، وقتی داشتم می خندیدم ، یه ترس عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفت
به یاد حرف داداشم افتادم
که تو قانون طبیعت دو دوتا می شه چهار تا
یعنی اینکه اگه کسی رو بخندونی ، روزی کسی تو رو می خندونه
اگه کسی رو بگریونی ، روزی کسی تو رو می گریونه
اگه به کسی مهربونی کنی ، روزی کسی بهت مهربونی می کنه
و ...
من امروز عشق رو به بازی گرفتم و می دونم که روزی عشق من رو به بازی می گیره
هیچ چیز نمی تونه کار من رو عوض کنه
و من از این می ترسم .
فقط تونستم یه نتیجه ای بگیرم
اونم اینه که وقتی تو یه جای زندگی شکست خوردم ، نباید بگم خدایا چرا ؟
باید برگردم و به گذشته خودم فکر کنم ، که چی کار کردم
مقصر اصلی همه شکست ها ، تلخی ها و بی وفایی های زندگی خودمم
امروز من یه دل شکستم و فردا دلم شکسته می شه ...
سلام . ببخشید که یه مدتی دیر کردم و نتونستم به وبلاگ مطلب بفرستم . امروز می خوام یه متن خیلی عالی براتون بنویسم که مطمئنم ازش خیلی خوشتون می آد .
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود .
او پس از سال ها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد . ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کون بالا برود .
شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید .
همه چیز سیاه بود .
اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .
همان طور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده بود که به قله کوه برسد ، ناگهان پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد .
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید .
و اجساس شدید مکیده شدن به وسیله جاذبه او را در خود می گرفت .
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه رویداد های خوب و بد زندگیش را به یادش آمد .
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد .
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را محکم نگه داشته بود .
و در این لحظات سکوت برایش چاره ای نبود جز آن که فریاد بکشد " خدایا کمکم کن "ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : " از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده .
- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟
- البته که باور دارم .
- اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته شده است ، پاره کن .
یک لحظه سکوت .
و مرد تصمیم گرفت که با تمام وجود به طناب بچسبد .
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود .
و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت .
و حال شما چقدر به طنابتان وابسته هستید ؟
آیا حاظرید که آن را رها کنید ؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید .
هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است . هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست . به یاد داشته باشید که او همواره با شما را با دست راست خود نگه داشته است .
این که تو کیستی و چیستی ، هیچ نمی دانم . تنها می دانم که هستی . نمی بینمت ، نمی شنومت ، نمی یابمت ، تنها حست می کنم . نه با حواس پنج گانه ام ، بلکه با قلبم . تنها نامت را می دانم و دیگر اینکه لحظه ای مهربانی و لحظه ای آتشی مزاج . لحظه ای دست فتاده ای را می گیری و لحظه ای آتش در خرمن زندگی می زنی .
تنها می خوانمت و با خواندنم ستایشت می کنم و گاه قسمت می دهم هر چه که هستی باش ، فقط بمان و در قلبم ماوا گزین . از قلبم بیرون مرو که انسان بی عشق ، انسانی بی سرشت است و از آنجا که سرشت من تو باشی ، پس بی تو هیچم . هزاران بار با زبانم قسمت داده ام و این بار می خواهم با صدای قلبم که سرور تمام آواهای دنیاست ، قسمت بدهم که ای پادشه خوبان ، مرا در آغوش خود گیر که پس از آغوش گرم مادر ، تو جلوه می دهی و تنها پناهگاه من تو هستی . باز هم مثل همیشه از روی نیکو سرشتی نامت ، با تمام وجودم فریاد
می زنم : عشق ... عشق ... عشق ...
سلام به همه پارسی زبانان عزیز . سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک می گم و امیدوارم در هر کجا که هستین موفق ، سرشار از شادی و دلخوشی و در کنار خانوادتون و به دور از تمام بدی ها ، ترس ها ، نگرانی ها و ... باشید .
از اونجایی که انجام هر کاری بدون عشق ، بی فائدست ، آرزو می کنم که سال نو رو هم از صمیم قلبتون با عشقی حقیقی آغاز کنید . همواره موفق باشید . . .
راحت بشیم ...
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که به هنگام با تو بودن پیدا می کنم
اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی از افراد تمام دنیا
هستی...
این حرف را به جان تو با ترس می زنم با عبرت و گرفتن ِصد درس می زنم
تو عاشق کسی شدی و من بی اطلاع از چشم های خسته تو حدس می زنم
یادته که می گفتی هیچ وقت از یادم نمیری ؟ یادته که می گفتی همیشه دوستم داری ؟ یادته که اون روزا وقتی از حرارت وجودم گرم می شدی می گفتی دارم می سوزم ؟ یادته که می گفتی اگه نفس می کشم فقط به خاطر توست ؟ یادته که جمله دوستت دارم زمزمه بی اراده قلبت شده بود ؟ یادته که می گفتی اگه نباشی دنیا نمیشه ؟ یادته که ...؟؟؟
خوب می دونم که همه اینا رو یادته . همه این جمله ها که بوی عشق میدن با صدای زیبای تو شکل گرفتن . صدایی که یه زمانی با عشق هم آهنگ بود . عشقی که یه زمانی تو دلت بود . نمی دونم که راست می گفتی یا نه ... ولی میگفتی دوستم داری . به این جمله با تمام وجودت ایمان داشتی . ولی از اونجایی که هر ایمانی روزی سست میشه ، ایمان تو هم سست شد . دیگه عشق برات بی معنا شد . شاید هم تو وجود کس دیگه ای برات معنا گرفت . ولی مگه خودت نبودی که می گفتی از دروغ گفتن ، نارو زدن و بازی کردن با زندگی دیگران بدم می آد . پس چرا با کمال بی رحمی با زندگیم بازی کردی ؟؟؟ . من رو مثل یک عروسک تصور کردی و از این طرف اتاق به اون طرف انداختی . بدون این که خطایی بکنم گفتی برو . . . و این جمله رو بارها و بارها با حرکاتت بهم نشون دادی . . .
پس هرچی که گفتی دروغ بود ؟؟؟
حالا همه چیز تموم شده ، باز هم داستانی به وجود اومد که بوی غم رو داره .
باز هم یک برنده و یک بازنده ... باز هم یک زندگی پر از غم ... باز هم یک دروغ تازه به نام عشق ... بعد از تمام این چیزها الان که پشت میزم نشستم و از همیشه هشیار ترم ، تمام رویا ها و آرزوهای شخصیم رو کنار می ذارم و فقط تنها آرزویی که دارم اینه که بفهمم چرا ؟؟؟ ازت خواهش می کنم بگو چرا ؟؟؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ...![]()
![]()
![]()
میدونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشاتو می بندی ؟ ... وقتی میخوای گریه کنی یا می خوای فکر کنی ؟ ... حتی وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشاتو میبندی ؟
دلیلش اینه که قشنگ ترین چیزهای این دنیا قابل دیدن نیستن ...!
عشقی که با اشک های چشم شست و شو شود ، همیشه پاکیزه و تمیز و زیبا خواهد ماند .
- هیچ وقت گریه نکن . چون هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد . و آن کس هم که لیاقت اشک های تو را داشته باشد ، طاقت آن را ندارد .
- روزی که تو به دنیا آمدی ، آسمان می بارید ؛ بی آنکه ابری در آن باشد . و این فرشته های آسمانی بودند که می گریستند . زیرا یکی از آن ها کم شده بود .
- وقتی باران می بارد ، هرچه توانستی قطره باران بگیری ، تو من را دوست داری ، و هرچه نتوانستی ، من تو را دوست دارم .
- هر وقت دلم تنگ می شه برات ، میرم پشت ابرها و زار زار گریه می کنم . پس یادت باشه که هر وقت بارون دیدی ، دلم برات تنگ شده .
- اگر روزگار با ما سر جنگ دارد ، در قلب ما چیزی ست که عشق نام دارد . چو این عشق در قلب ما حکم فرما ست ، بدان که پیروزی میدان از آن ماست .
عشق یعنی :
سه ثانیه نگاه
سه دقیقه صحبت
سه ساعت صفا
سه روز وفا داری
سه هفته بی قراری
سه ماه انتظار
سی سال پشیمانی
باران می آید ، باران می آید . چشم پنجره ها خیس است . آیا حرف هایم تازه می شوند ؟ آن گنجشک تنها چه زود مرد ! آن تمشک وحشی چه زود از شاخه جدا شد !
در بامدادهای برفی به یاد تو می افتم که با سپیده ها آموختی و آنقدر در نی لبک غریب خود دمیدی که صبح از راه رسید و برگ های فرو ریخته به شاخه ها برگشتند .
وقتی زیر نگاه ماه می خوانم ، دلم می گیرد و صدایم باز می شود . باغبان ها بیدار می شوند و عطر گل ها روی دستمال مسافران می نشینند .
چه ساده تو را دوست دارم . این را همه کاکلی ها که از سفر آمده اند ، می دانند . کاش همه چیز شبیه تو بود . کاش گل های رنگارنگی که نامشان را نمی دانم ، عطر تو را داشتند .
چه ساده تو را صدا می کنم . همه مردم صدایم را می شنوند و با حیرت تو را نگاه می کنند . حتی مترسک ها جان می گیرند و خون تازه ای در رگ سیب های قرمز می دود .
باد هر چند که تند باشد ، نمی تواند ستاره ها را با خود ببرد . به ابرها اجازه نمیدهم که بین من و تو فاصله بیاندازند . نور تو بالا و بالاتر می رود و من دست هایم را باز می کنم . دنیا چقدر کوچک است . کاش جز صدای تو هیچ صدایی را نمی شنیدم و جز نام تو هیچ نام دیگری را نمی دانستم .
همان طور که شاپرک ها نمیتوانند ، دشت آبی آسمان را از یاد برند
من هم چشمان زیبایت را فراموش نمیکنم
تصویر زیبایت نه تنها در ذهنم ، بلکه در قلبم جای دارد و نبض حیاتم ، همواره به یاد تو می تپد
ای کاش بدانی که قصر آرزوهایم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلبت ماوایی باشد برای عشق پاک و مقدسم
نگاهت را از من نگیر که قطره ی بی نگاه آفتاب ، هرگز به فردا نمیرسد
ای کاش بدانی در دلم مهر تو را دارم و در یادم یاد تو و همیشه و همه جا حضور توست که مرا زنده نگه می دارد